عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
14
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
خواهد نمود ضحاك امر داد كه زبان اين مرد را از قفا بركنند و بر آن شد كه ذهن خود را مشغول اظهارات او ننمايد و سعى داشت وحشت و اضطرابى را كه بر وجودش مستولى و چيزى نمانده بود هلاكش سازد مخفى دارد ضمنا بيش از پيش جبّار و متكبّر شد و بدتر از گذشته بجان خلق افتاد همچنين جاسوسان و مستحفظين برگماشت كه از ولادت اطفال خاندان سلاطين مستحضرش سازند تا از پستان مادر كشيده مانند برّهاى كه وقتش سر رسيده باشد هلاك سازد . قضا را بانوى يك از اعقاب طهمورث بنام آبتين حامله شد و حمل خود را مخفى داشت تا پسرى « 1 » ببار آورد و پدر نامش افريدون گذاشت و بچمنزار دوردستى كه
--> ( 1 ) از شاهنامه : برآمد برين روزگارى دراز * كه شد اژدهافش بتنگى فراز خجسته فريدون ز مادر بزاد * جهانرا يكى ديگر آمد نهاد فريدون كه بودش پدر آبتين * شده تنك بر آبتين بر زمين گرفتند و بردند خسته چو يوز * بر او بر سر آورد ضحّاك روز خردمند مام فريدون چو ديد * كه بر جفت او بر چنان بد رسيد زنى بود آرايش روزگار * درختى كزو فر شاهى ببار فرانك بدش نام و فرخنده بود * به مهر فريدون دل آكنده بود دوان خستهدل گشته از روزگار * هميرفت گريان سوى مرغزار كجا نامور گاو پرمايه بود * كه بايسته بر تنش پيرايه بود به پيش نگهبان آن مرغزار * خروشيد و باريد خون در كنار به دو گفت كاين كودك شيرخوار * ز من روزگارى بزنهار دار سه سالش پدروار از آن گاو شير * همى داد هشيار زنهار گير نشد سير ضحاك زان جستجوى * شد از گاو گيتى پر از گفتگوى دوان مادر آمد سوى مرغزار * چنين گفت با مرد زنهار دار ببرّم پى از خاك جادوستان * شوم با پسر سوى هندوستان شوم ناپديد از ميان گروه * مر اين را برم سوى البرز كوه يكى مرد دينى بر آن كوه بود * كه از كار گيتى بىاندوه بود فرانك به دو گفت كاى پاكدين * منم سوگوارى از ايران زمين بدان كاين گرانمايه فرزند من * همى بود خواهد سر انجمن ترا بود بايد نگهبان اوى * پدروار لرزنده بر جان اوى خبر شد بضحاك بد روزگار * از آن گاو پرمايه وان مرغزار بيامد بر آن كينه چون پيل مست * مر آن گاو پرمايه را كرد پست چو بگذشت بر آفريدون دو هشت * ز البرز كوه اندر آمد بدشت بر مادر آمد پژوهيد و گفت * كه بگشاى بر من نهان از نهفت بگو مر مرا تا كه بودم پدر * كيم من به تخم از كدامين گهر